تبليغاتX
به یاد کودکی‌هایم
جمعه بیست و هفتم آبان 1390
بچه های دیروز و امروز

 

به نام خدای مهربانی ها

 

عصر روز جمعه اس

همه با هم نشستیم و داریم تلویزیون می بینیم : برنامه بچه های دیروز

خاله اعظم ، خاله زهرا ، خاله پروین و حورا خانم گل

داره قسمت هایی از کارتون ها و برنامه هایی که خاله ها وقتی کوچیک تر بودن از تلوزیون - این صفحه جادویی - پخش می شد رو می ذاره ...

خاله اعظم رو به حورا : حورا جون ما وقتی بچه بودیم این کارتون ها رو می دیدیم ... آخی یادش بخیر !

حورا : خب منم می دیدم !

خاله اعظم : تو اون موقع نبودی ، ما کوچیک بودیم اینا رو می دیدیم ....

حورا : نه منم بودم ...

خاله اعظم : تو کجا بودی ؟

حورا : منم وسطتون خوابیده بودم و نگاه می کردم ...

  

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:7  توسط خاله |
سه شنبه سیزدهم بهمن 1388
کفش مرد نفتی
 

به نام خداي زيبايي‌ها

 

ديديد بچه‌ها گاهي از خودشون يه كلماتي و جمله‌هايي مي‌گن كه آدم بزرگ‌ها توش مي‌مونن كه اين رو از كجا ياد گرفته يا چطور به ذهنش رسيده اين رو بگه.

حورا هم گاهي حرف‌هاي مي‌زنه يا كلماتي از خودش مي‌گه كه آدم متعجب مي‌شه.

 

حورا از آشپزخونه جعبه كبريت رو بر داشته و تمام چوب‌هاي كبريت رو از جعبه دراورده و ريخته روي زمين. مامان جون مي‌رسه بالاي سرش و مي‌گه اينا چي هستن حورا؟ (مثلا مي‌خواد باهاش دعوا كنه!)

حورا جواب مي‌ده : كفش مرد نفتي!!! (با لهجه كودكانه بخوانيد)

 

اين وروجك خوب مي‌دونه چطور خودش رو از دعوا كردن نجات بده.

 

* حالا كبريت به كفش مرد نفتي چه ارتباطي داره نمي‌دونم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:15  توسط خاله |
پنجشنبه هشتم بهمن 1388
انگليسي حورا

 

 به نام خداي شاپرك و قاصدك

 

 صحنه اول :

 

مادر حورا داره بهش انگليسي ياد مي‌ده. با دو كلمه Apple و Wall شروع كرده.

بهش مي‌گه به انگليسي به سيب مي‌گن اپل و به ديوار مي‌گن وال.

و شروع مي‌كنه باهاش تمرين كردن.

يه مدتي كه مي‌گذره و حورا داشته سيب مي‌خورده كه يه دفعه سيب از دستش مي‌افته.

همون موقعه به مامانش مي‌گه: ماماني انگليسيم افتاد !

 

* يه مدتي حورا وقتي سيب مي‌ديد مي‌گفت اپل مي‌خوام.

 

 

صحنه دوم :

 

صبح‌ها حورا خونه مامان جون (مادر بزرگ) مي‌مونه كه مادرش بره سر كار تا ظهر بياد دنبالش.

اين مدت مامان جون و حورا حسابي بايد با هم سر و كله بزنن.

و مامان جون هم سعي مي‌كنه به حورا شعر و قصه ياد بده.

يه روز كه مشغول بازي بودن حورا مي‌پرسه: مامان جون در چي مي‌شه؟

مامان جون مي‌گه: عزيزم!  دُر (Door)

- مادر چي مي‌شه؟

- مادِر (Mother)

- بابا چي مي‌شه؟

- فادِر (Father)

در همين موقع از كوچه صداي اين خريدارهاي دوره گرد آهن كهنه (معروف به آهن كهنه‌اي) بلند مي‌شه.

خودتون كه مي‌دونيد وقتي شروع مي‌كنن به اعلام موجوديت چي مي‌گن.

يه دفعه حورا مي‌پرسه: مامان جون آهن كهنه‌اي چي مي‌شه؟

مامان جون ديگه مي‌مونه چي جواب بده!!!

آخرش مي‌گه: خودمم نمي‌دونم چي مي‌شه !

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:46  توسط خاله |
پنجشنبه هشتم بهمن 1388
بارون مياد جَر جَر

 

 به نام خداي شعر و قصه

 

 واقعا بچه‌ها توي اين سن خيلي باهوش هستن. كافيه يه كسي باشه كه بهشون آموزش بده.

حورا اين روزها شعرهاي جديد ياد گرفته. يه شعر آقاي شاملو هست كه مامانم براش مي‌خونه. اوايلش كه شعر رو كمي ياد گرفته بود مامان اول هر بيت رو كه براش مي‌خوند حورا مابقيش رو مي‌گفت اما كم كم شعر رو از حفظ مي‌گفت البته شعرش كمي طولانيه و حورا يه بندش رو كامل ياد گرفته و البته خاله هم در كنارش ياد گرفته.

 

شعر اينه:

 

بارون مياد جرجر، گم شده راه بندر
ساحل شب چه دوره، آبش سياه و شوره
آي خدا كشتي بفرست، آتيش بهشتي بفرست
جاده‌ي كهكشون كو، زهره‌ي آسمون كو
چراغ زهره سرده، تو سياها مي‌گرده
اي خدا روشنش كن، فانوس راه منش كن
گم شده راه بندر، بارون مياد جرجر

بارون مياد جرجر، رو گنبد و رو منبر
لك‌لك پير خسه، بالاي منار نشسه
لك‌لك ناز قندي، يه چيزي بگم نخندي
تو اين هواي تاريك، دالون تنگ و باريك
وقتي كه مي‌پريدي، تو زهره رو نديدي؟
عجب بلايي بچه، از كجا مي‌يايي بچه
نمي‌بيني خوابه جوجه‌م، حالش خرابه جوجه‌م
از بس كه خورده غوره، تب داره مثل کوره

تو اين بارون شرشر، هوا سيا زمين تر
تو ابر پاره‌پاره، زهره چي كار داره
زهره خانم خوابيده، هيچ كي اونو نديده
بارون مياد جرجر، رو پشت‌بو‌م هاجر
هاجر عروسي داره، تاج خروسي داره
هاجرك ناز قندي، يه چيزي بگم نخندي
وقتي حنا مي‌ذاشتي، ابرواتو ور ‌مي‌داشتي
زلفاتو وا مي‌كردي، خالتو سيا مي‌كردي

زهره نيومد تماشا، نكن اگه ديدي حاشا
حوصله داري بچه، مگه تو بي‌كاري بچه
دومادو الان مي‌يارن، پرده رو ور مي‌دارن
دستمو مي‌دن به دستش، بايد دارا رو بستش
نمي‌بيني كار دارم من، دل بي‌قرار دارم من
تو اين هواي گريون، شرشر لوس بارون
كه شب سحر نمي‌شه، زهره به در نمي‌شه

بارون مي‌ياد جرجر، رو خونه‌هاي بي در
چهار تا مرد بيدار، نشسه تنگ ديفار
ديفار كنده‌كاري،نه فرش و نه بخاري
مردا سلام عليكم! زهره خانم شده گم
نه لك‌لك اونو ديده، نه هاجر ور پريده،
اگه ديگه برنگرده، اوهو، اوهو چه درده!
بارون ريشه ريشه، شب ديگه صب نمي‌شه


بچه خسه مونده، چيزي به صب نمونده
غصه نخور ديوونه، كي ديده كه شب بمونه
زهره‌ي تابون اين‌جاس، تو گره مشت مرداس
وقتي كه مردا پاشن، ابرا زِ‌هم مي‌پاشن
خروس سحر مي‌خونه، خورشيد خانوم مي‌دونه
كه وقت شب گذشته، موقع كار و كشته
خورشيد بالا‌بالا، گوشش به زنگه حالا

بارون مي‌يادجرجر، رو گنبد و رو منبر
رو پشت بو‌م هاجر، روي خونه‌هاي بي‌در…
ساحل شب چه دوره، آبش سيا و شوره
جاده‌ي كهكشون كو، زهره‌ي آسمون كو
خروسك قندي قندي، چرا نوكتو مي‌بندي
آفتابو روشنش كن، فانوس راه منش كن
گم شده راه بندر، بارون مي‌ياد جرجر

 

احمد شاملو

 


 

مدتي پيش مامان حورا براش يه كتاب شعر خريده بود. اسم كتاب رو الان دقيقا يادم نيست ولي در مورد قصه‌هاي تُپُلي بود.

 

ديدم حورا كتاب رو جلوش باز كرده و داره شعر رو مي‌خونه. صفحه اول شعر رو از حفظ مي‌خوند.

نكته جالبش اين جا بود كه به محض اين كه ادامه شعر مي‌رفت صفحه بعد حورا هم صفحه كتابش رو ورق مي‌زد و مي‌رفت صفحه بعد رو مي‌خوند. هنوز تمام شعر كتاب رو حفظ نكرده ولي همين دو صفحه رو هم كه مي‌خونه خيلي بامزه مي‌خونه.

تعجب كردم از خواهرم كه پرسيدم گفت شعر رو باهاش تمرين كردم.

 

حالا كتابش رو پيدا كنم شعرش رو اينجا مي نويسم.

 


 حورا كتاب‌هاي شعرهاي بچه‌ها رو خيلي دوست داره. كتاب شعرهاي حسني رو هم داره.

وقتي كتاب حسني رو مياره تا براش بخونيم خودش شعر رو انتخاب مي‌كنه براي خوندن.

مثلا مي‌گه گربه سياه ناقلا رو بخون ! يا نهنگه يا مدرسه، يا خروس ...

 

گاهي كه شعر مي‌خونه اين چند تا شعري كه ياد گرفته رو از نصفه به هم وصل مي‌كنه مي‌خونه.

مي‌شه يه شعر جديد!

 

خوبي سر و كار داشتن با بچه‌ها اينه كه آدم هم كلي شعر مي‌تونه ياد بگيره.

تصميم دارم شعرهايي رو كه ياد مي‌گيره اينجا براش بنويسم. تا بعدها كه بزرگ شد يادش بياد كه چه شعرهاي رو مي‌خونده.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:42  توسط خاله |
جمعه بیست و هفتم آذر 1388
جلوه های ویژه
 

به نام خدای رنگین کمان

 

خاله تازگی دو تا سایت رو پیدا کرده که می شه جلوه های قشنگی رو روی عکس گذاشت.

 

http://www.photofunia.com

 

http://www.funphotobox.com

 

 

شما هم می تونید امتحان کنید.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:9  توسط خاله |
جمعه بیست و هفتم آذر 1388
لحظات خوب

 

به نام خداي كودكان

 

سلام

 

 خيلي وقته خاله براي حورا ننوشته. حورا بزرگ شده و كلي خاطره هست براي تعريف كردن.

سعي مي‌كنم از اين به بعد بيشتر بنويسم.

 

حالا چند تا تصوير از حورا داشته باشيد تا بعد...

 

 

خاله ریزه تر تمیزه

 

نقاش کوچولو

وقتی حورا نقاش می شود

 

شکوه لبخند کودکانه

 

و گاهی هم گریه می کند

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:3  توسط خاله |
جمعه هفدهم مهر 1388
تولد حورا

 

به نام خالق زيبايي‌ها

 

سلام

2 سال پيش وقتي 16 روز از ماه مهر و آغاز فصل پاييز گذشته بود حوراي عزيز به دنيا اومد.

درسته كه هر بچه اي كه به دنيا مي ايد گريه مي كنه اما كلي لبخند رو با ورودش به اين دنيا به لب مادر و نزديكانش مي نشونه.

و حورا آمد با يك عالمه لبخند هديه از خدايش براي مايي كه دوستش داشتيم.

حورای عزیز برات بهترین ها رو آرزو می کنم.

 

تولدت مبارک!

 

يه تولد كوچولو براش گرفتيم.

براي به ياد آوردن خاطرات خوب با هم بودن و سپاس از خداي بزرگ و مهربون.

 

 

کیک تولد دو سالگی حورا

 

 

حورا و بهار

 

 

 

کادوهای حورا

+

دوچرخه و سه چرخه که فعلا ازشون عکسی ندارم

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:47  توسط خاله |
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
حورا مهمان مامان جان و خاله جان اينا مي‌شه...


خداي خوب و مهربون


 

باباي حورا رفته تهران و حورا مهمان مامان جان و خاله جانش اينا شده.

نه اين كه به مامان جونش و خاله‌ها سر نمي‌زنه.

صبح‌ها كه مامان‌ش مي‌ره سر كار مي‌آد پيش مامان جونش تا ظهر كه بابا بياد دنبالش و ببردش خونه.

عصر يا شب هم كه مامانش مي‌اد يه سر به خاله اينا بزنه. و حورا بشه هم‌بازي خاله‌اينا.

خب پس فرقش چي شد؟!!

فرقش اين شد كه حورا ديگه شب هم مي‌مونه و ديگه خيالش راحته و هي نمي‌خواد بره اين خونه و اون خونه.

حالا ببينم باباجونش برگرده چي مي‌خواد براش سوغاتي بياره!!!

آخ جوووون سوغاتي!



+ نوشته شده در  ساعت 0:56  توسط خاله |
شنبه نوزدهم بهمن 1387
حورا سلام مي‌كند.


خداي خوب و مهربون



اين روزها حورا يادگرفته سلام مي‌كنه!

مي‌خواستم برم مغازه. حورا هم خوشحال شال و كلاه كرد كه با خاله بره دَدَر...

واي كه چقدر دَ‌دَري به حورا مزه مي‌ده.

از خونه كه مي‌زنيم بيرون، يكي از همسايه‌ها كه مرد و زن پيري هستند در خونشون توي كوچه نشستن. بشون سلام مي‌كنم و رد مي‌شم كه متوجه مي‌شم حورا دستم رو ول مي‌كنه و برمي‌گرده عقب. مي‌رم كه بگيرمش، مي‌بينم حورا مي‌ره طرف خانم همسايه و بلند مي‌گه سلام! بعد دستش رو دراز مي‌كنه كه بره و باهاش دست بده. اينقدر از اين كارش خوشم اومد كه نگو...

از آقاي پير همسايه يه خورده مي‌ترسيد به گمونم به خاطر عصايي كه دستش گرفته بود. حورا اشاره مي‌كنه به عصا كه همسايه مي‌گه نمي‌تونم راه برم اين عصاي دستمه كمكم مي‌كنه بتونم راه برم. زن و مرد مهربوني هستند.

بعد هم براشون دست تكون داد يعني باااي باااااي كرد.

 

وقتي يه كاري مي‌كنه كه خاله از دستش ناراحت مي‌شه. كافيه خاله اخم كنه.

اونوقت كه حورا لبخند مي‌زنه و با خنده و صداي بلند مي‌گه: سلام

و اين سلام‌ش رو طوري مي‌گه كه محاله خاله اخمش رو وا نكنه و بهش نخنده و بغلش نكنه و يه عالمه بوسش نكنه!


+ نوشته شده در  ساعت 12:46  توسط خاله |
سه شنبه یکم بهمن 1387
" آنگ " يعني گوشي تلفن خاله!


خداي خوب و مهربون



 

گوشي تلفن رو پر از آهنگ‌هاي كارتوني و بچگانه كردم. براي حورا مي‌ذارم. و حورا هم شروع مي‌كنه به رقصيدن. براي همين فقط كافيه هر جايي گوشي منو ببينه مي‌گه: آنگ!

آنگ يعني گوشي تلفن خاله! يعني خاله برام آهنگ بذار.

 

البته اين گوشي جون سختي داره، از بس كه حورا هر بلايي سرش مي‌آره.

خودتون ملاحظه كنيد:

وقتي حورا گوشي خاله رو به جاي كيك مي‌خوره!



+ نوشته شده در  ساعت 20:56  توسط خاله |
>

به یاد کودکی‌هایم
می‌نویسم از کودکی تو برای فردای روشن تو

About Blog

بچه‌ها دنیای قشنگی دارند...
و من عاشق بودن با بچه‌ها هستم.
می‌خواهم اینجا از خاطرات خواهرزاده عزیزم "حورا" بنویسم.

تاریخ تولد حورا:
16 مهرماه سال 1386

 

Category Name

بازی، شادی، تماشا
خاطره، یادگاری
عکس
معرفی

My Archive

آبان 1390
بهمن 1388
آذر 1388
مهر 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1386

 

Friends Link

شكوفه ياس
طلوع احساس

Music

دنیای کد آهنگ برای وبلاگ