به نام خدا
اين روزها حورا خيلي دوست داره بره بيرون. 

" اين دستهايي كه تو عكس ميبينيد دستهاي دايي احسانه "
كافيه ببينه خاله مانتو و چادر پوشيده؛ اونوقته كه مياد پايين پاهاي خاله و با اون چشماي معصوم زل ميزنه به چشماي خاله و دستاشو باز ميكنه و ميگه: دَدَر... 
و ديگه كيه كه جرات داره بگه نه!
اون شب هم مامان كه كار داشت؛ بابا هم حال نداشت. 
اين بود كه حورا با خالهها رفتن دَدَر... 
رفتيم تا پارك نزديك خونه. يه خورده تاب بازي كرديم. چقدر هم كيف داد. 
آخه خاله خيلي وقت بود تاب بازي نكرده بود. 
بعد هم رفتيم كنار دريا كه چون نزديك ساحل نور نبود؛ حورا و خاله يه خورده ترسيدند. 
حورا كه احساس آزادي و بزرگ بودن ميكرد دائم دوست داشت تنهايي بدوه و خالهها هم مراقبش بودند كه يه موقع زمين نخوره. 
اين روزها حورا يه كار جديد هم ياد گرفته. گاهي دنده رو عوض ميكنه و دنده عقب ميره. 
كم كم داره گواهينامه راه رفتن رو ميگيره و دويدن رو هم داره شروع ميكنه. 