تبليغاتX
به یاد کودکی‌هایم
جمعه بیست و هفتم آذر 1388
جلوه های ویژه
 

به نام خدای رنگین کمان

 

خاله تازگی دو تا سایت رو پیدا کرده که می شه جلوه های قشنگی رو روی عکس گذاشت.

 

http://www.photofunia.com

 

http://www.funphotobox.com

 

 

شما هم می تونید امتحان کنید.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:9  توسط خاله |
جمعه بیست و هفتم آذر 1388
لحظات خوب

 

به نام خداي كودكان

 

سلام

 

 خيلي وقته خاله براي حورا ننوشته. حورا بزرگ شده و كلي خاطره هست براي تعريف كردن.

سعي مي‌كنم از اين به بعد بيشتر بنويسم.

 

حالا چند تا تصوير از حورا داشته باشيد تا بعد...

 

 

خاله ریزه تر تمیزه

 

نقاش کوچولو

وقتی حورا نقاش می شود

 

شکوه لبخند کودکانه

 

و گاهی هم گریه می کند

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:3  توسط خاله |
جمعه هفدهم مهر 1388
تولد حورا

 

به نام خالق زيبايي‌ها

 

سلام

2 سال پيش وقتي 16 روز از ماه مهر و آغاز فصل پاييز گذشته بود حوراي عزيز به دنيا اومد.

درسته كه هر بچه اي كه به دنيا مي ايد گريه مي كنه اما كلي لبخند رو با ورودش به اين دنيا به لب مادر و نزديكانش مي نشونه.

و حورا آمد با يك عالمه لبخند هديه از خدايش براي مايي كه دوستش داشتيم.

حورای عزیز برات بهترین ها رو آرزو می کنم.

 

تولدت مبارک!

 

يه تولد كوچولو براش گرفتيم.

براي به ياد آوردن خاطرات خوب با هم بودن و سپاس از خداي بزرگ و مهربون.

 

 

کیک تولد دو سالگی حورا

 

 

حورا و بهار

 

 

 

کادوهای حورا

+

دوچرخه و سه چرخه که فعلا ازشون عکسی ندارم

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:47  توسط خاله |
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
حورا مهمان مامان جان و خاله جان اينا مي‌شه...


خداي خوب و مهربون


 

باباي حورا رفته تهران و حورا مهمان مامان جان و خاله جانش اينا شده.

نه اين كه به مامان جونش و خاله‌ها سر نمي‌زنه.

صبح‌ها كه مامان‌ش مي‌ره سر كار مي‌آد پيش مامان جونش تا ظهر كه بابا بياد دنبالش و ببردش خونه.

عصر يا شب هم كه مامانش مي‌اد يه سر به خاله اينا بزنه. و حورا بشه هم‌بازي خاله‌اينا.

خب پس فرقش چي شد؟!!

فرقش اين شد كه حورا ديگه شب هم مي‌مونه و ديگه خيالش راحته و هي نمي‌خواد بره اين خونه و اون خونه.

حالا ببينم باباجونش برگرده چي مي‌خواد براش سوغاتي بياره!!!

آخ جوووون سوغاتي!



+ نوشته شده در  ساعت 0:56  توسط خاله |
شنبه نوزدهم بهمن 1387
حورا سلام مي‌كند.


خداي خوب و مهربون



اين روزها حورا يادگرفته سلام مي‌كنه!

مي‌خواستم برم مغازه. حورا هم خوشحال شال و كلاه كرد كه با خاله بره دَدَر...

واي كه چقدر دَ‌دَري به حورا مزه مي‌ده.

از خونه كه مي‌زنيم بيرون، يكي از همسايه‌ها كه مرد و زن پيري هستند در خونشون توي كوچه نشستن. بشون سلام مي‌كنم و رد مي‌شم كه متوجه مي‌شم حورا دستم رو ول مي‌كنه و برمي‌گرده عقب. مي‌رم كه بگيرمش، مي‌بينم حورا مي‌ره طرف خانم همسايه و بلند مي‌گه سلام! بعد دستش رو دراز مي‌كنه كه بره و باهاش دست بده. اينقدر از اين كارش خوشم اومد كه نگو...

از آقاي پير همسايه يه خورده مي‌ترسيد به گمونم به خاطر عصايي كه دستش گرفته بود. حورا اشاره مي‌كنه به عصا كه همسايه مي‌گه نمي‌تونم راه برم اين عصاي دستمه كمكم مي‌كنه بتونم راه برم. زن و مرد مهربوني هستند.

بعد هم براشون دست تكون داد يعني باااي باااااي كرد.

 

وقتي يه كاري مي‌كنه كه خاله از دستش ناراحت مي‌شه. كافيه خاله اخم كنه.

اونوقت كه حورا لبخند مي‌زنه و با خنده و صداي بلند مي‌گه: سلام

و اين سلام‌ش رو طوري مي‌گه كه محاله خاله اخمش رو وا نكنه و بهش نخنده و بغلش نكنه و يه عالمه بوسش نكنه!


+ نوشته شده در  ساعت 12:46  توسط خاله |
سه شنبه یکم بهمن 1387
" آنگ " يعني گوشي تلفن خاله!


خداي خوب و مهربون



 

گوشي تلفن رو پر از آهنگ‌هاي كارتوني و بچگانه كردم. براي حورا مي‌ذارم. و حورا هم شروع مي‌كنه به رقصيدن. براي همين فقط كافيه هر جايي گوشي منو ببينه مي‌گه: آنگ!

آنگ يعني گوشي تلفن خاله! يعني خاله برام آهنگ بذار.

 

البته اين گوشي جون سختي داره، از بس كه حورا هر بلايي سرش مي‌آره.

خودتون ملاحظه كنيد:

وقتي حورا گوشي خاله رو به جاي كيك مي‌خوره!



+ نوشته شده در  ساعت 20:56  توسط خاله |
یکشنبه پانزدهم دی 1387
محرم

خداي خوب و مهربون



براي محرم مامان جانم براي حورا يه لباس سبز دوخت بود.

 

حورا وقتي بچه بود. به نوحه ميرشكاري خيلي اُنس گرفته بود.

وقتي بي‌قراري و گريه مي‌كرد و يا نمي‌خوابيد، مامانش (خواهرم) آهنگ ميرشكاري رو براش مي‌ذاشت، اونوقت حورا كم كم آروم مي‌گرفت و مي‌خوابيد.



+ نوشته شده در  ساعت 20:59  توسط خاله |
جمعه ششم دی 1387
حورا به پیاده‌روی خانوادگي مي‌رود

خداي خوب و مهربون






امروز يه روز خوب براي حوراست. حورا با خاله‌ها به پياده‌روي خانوادگي رفت.

كلي بهش خوش گذشت.

از كنار دريا رد شد و كلي تنهايي بدون اين كه كسي دستش رو بگيره راه رفت.


+ نوشته شده در  ساعت 12:19  توسط خاله |
چهارشنبه بیستم آذر 1387
حوراي خون خاله پايين مي‌آيد

 

مامان حورا كارمنده و صبح‌ها حورا رو مياره پيش مامان جونش.

تا ظهر كه مامان بياد دنبالش حسابي با مامان جون و دايي احسان بازي مي‌كنه.

و گاهي عصر يا شب هم باز حورا با مامان ميان خونه مامان جون تا اين بار حورا با خاله‌ها هم بازي كنه.

آخه خاله‌ها زود زود دلشون براي حورا تنگ مي‌شه.

حورا شده جزئي از زندگي‌شون.

خاله اعظمي كه من باشم هم كارمندم. و صبح‌ها خونه نيستم بعد از ظهرها هم گاهي كار يا كلاس مي‌مونه شب كه همه اميدش به اينه كه حورا رو ببينه.

اما يك شنبه و دو شنبه خاله ماموريت بود و شب مي‌رسيد خونه.

سه شنبه هم كه عيد قربان بود و حورا رفته بود پيش عمه‌ها و مامان بزرگ و بابا بزرگش.

اين طوري شد كه خاله سه روز حورا رو نديد!

واي كه چقدر سخت گذشت و خاله حسابي دلش براي حورا تنگ شد.

تا اين كه شب سه شنبه خاله حورا رو ديد و كلي هر دوشون ذوق كردند.

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:21  توسط خاله |
جمعه پانزدهم آذر 1387
حورا خاله را دَدَر مي‌برد

 

به نام خدا

 

اين روزها حورا خيلي دوست داره بره بيرون.  

 

 دايي احسان؛ حورا را بغل مي‌كند

" اين دست‌هايي كه تو عكس مي‌بينيد دستهاي دايي احسانه  "

 

كافيه ببينه خاله مانتو و چادر پوشيده؛ اونوقته كه مياد پايين پاهاي خاله و با اون چشماي معصوم زل مي‌زنه به چشماي خاله و دستاشو باز مي‌كنه و مي‌گه: دَدَر...

و ديگه كيه كه جرات داره بگه نه!   

اون شب هم مامان كه كار داشت؛ بابا هم حال نداشت.

اين بود كه حورا با خاله‌ها رفتن دَدَر... 

رفتيم تا پارك نزديك خونه. يه خورده تاب بازي كرديم. چقدر هم كيف داد.

آخه خاله خيلي وقت بود تاب بازي نكرده بود.

بعد هم رفتيم كنار دريا كه چون نزديك ساحل نور نبود؛ حورا و خاله يه خورده ترسيدند.

حورا كه احساس آزادي و بزرگ بودن مي‌كرد دائم دوست داشت تنهايي بدوه و خاله‌ها هم مراقبش بودند كه يه موقع زمين نخوره.

اين روزها حورا يه كار جديد هم ياد گرفته. گاهي دنده رو عوض مي‌كنه و دنده عقب مي‌ره.

كم كم داره گواهينامه راه رفتن رو مي‌گيره و دويدن رو هم داره شروع مي‌كنه.

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:11  توسط خاله |
>

به یاد کودکی‌هایم
می‌نویسم از کودکی تو برای فردای روشن تو

About Blog

بچه‌ها دنیای قشنگی دارند...
و من عاشق بودن با بچه‌ها هستم.
می‌خواهم اینجا از خاطرات خواهرزاده عزیزم "حورا" بنویسم.

تاریخ تولد حورا:
16 مهرماه سال 1386

 

Category Name

بازی، شادی، تماشا
خاطره، یادگاری
عکس
معرفی

My Archive

آذر 1388
مهر 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1386

 

Friends Link

شكوفه ياس

Music

دنیای کد آهنگ برای وبلاگ