به نام خداي شعر و قصه
واقعا بچهها توي اين سن خيلي باهوش هستن. كافيه يه كسي باشه كه بهشون آموزش بده.
حورا اين روزها شعرهاي جديد ياد گرفته. يه شعر آقاي شاملو هست كه مامانم براش ميخونه. اوايلش كه شعر رو كمي ياد گرفته بود مامان اول هر بيت رو كه براش ميخوند حورا مابقيش رو ميگفت اما كم كم شعر رو از حفظ ميگفت البته شعرش كمي طولانيه و حورا يه بندش رو كامل ياد گرفته و البته خاله هم در كنارش ياد گرفته.
شعر اينه:
بارون مياد جرجر، گم شده راه بندر
ساحل شب چه دوره، آبش سياه و شوره
آي خدا كشتي بفرست، آتيش بهشتي بفرست
جادهي كهكشون كو، زهرهي آسمون كو
چراغ زهره سرده، تو سياها ميگرده
اي خدا روشنش كن، فانوس راه منش كن
گم شده راه بندر، بارون مياد جرجر
بارون مياد جرجر، رو گنبد و رو منبر
لكلك پير خسه، بالاي منار نشسه
لكلك ناز قندي، يه چيزي بگم نخندي
تو اين هواي تاريك، دالون تنگ و باريك
وقتي كه ميپريدي، تو زهره رو نديدي؟
عجب بلايي بچه، از كجا مييايي بچه
نميبيني خوابه جوجهم، حالش خرابه جوجهم
از بس كه خورده غوره، تب داره مثل کوره
تو اين بارون شرشر، هوا سيا زمين تر
تو ابر پارهپاره، زهره چي كار داره
زهره خانم خوابيده، هيچ كي اونو نديده
بارون مياد جرجر، رو پشتبوم هاجر
هاجر عروسي داره، تاج خروسي داره
هاجرك ناز قندي، يه چيزي بگم نخندي
وقتي حنا ميذاشتي، ابرواتو ور ميداشتي
زلفاتو وا ميكردي، خالتو سيا ميكردي
زهره نيومد تماشا، نكن اگه ديدي حاشا
حوصله داري بچه، مگه تو بيكاري بچه
دومادو الان مييارن، پرده رو ور ميدارن
دستمو ميدن به دستش، بايد دارا رو بستش
نميبيني كار دارم من، دل بيقرار دارم من
تو اين هواي گريون، شرشر لوس بارون
كه شب سحر نميشه، زهره به در نميشه
بارون ميياد جرجر، رو خونههاي بي در
چهار تا مرد بيدار، نشسه تنگ ديفار
ديفار كندهكاري،نه فرش و نه بخاري
مردا سلام عليكم! زهره خانم شده گم
نه لكلك اونو ديده، نه هاجر ور پريده،
اگه ديگه برنگرده، اوهو، اوهو چه درده!
بارون ريشه ريشه، شب ديگه صب نميشه
بچه خسه مونده، چيزي به صب نمونده
غصه نخور ديوونه، كي ديده كه شب بمونه
زهرهي تابون اينجاس، تو گره مشت مرداس
وقتي كه مردا پاشن، ابرا زِهم ميپاشن
خروس سحر ميخونه، خورشيد خانوم ميدونه
كه وقت شب گذشته، موقع كار و كشته
خورشيد بالابالا، گوشش به زنگه حالا
بارون مييادجرجر، رو گنبد و رو منبر
رو پشت بوم هاجر، روي خونههاي بيدر…
ساحل شب چه دوره، آبش سيا و شوره
جادهي كهكشون كو، زهرهي آسمون كو
خروسك قندي قندي، چرا نوكتو ميبندي
آفتابو روشنش كن، فانوس راه منش كن
گم شده راه بندر، بارون ميياد جرجر
احمد شاملو
مدتي پيش مامان حورا براش يه كتاب شعر خريده بود. اسم كتاب رو الان دقيقا يادم نيست ولي در مورد قصههاي تُپُلي بود.
ديدم حورا كتاب رو جلوش باز كرده و داره شعر رو ميخونه. صفحه اول شعر رو از حفظ ميخوند.
نكته جالبش اين جا بود كه به محض اين كه ادامه شعر ميرفت صفحه بعد حورا هم صفحه كتابش رو ورق ميزد و ميرفت صفحه بعد رو ميخوند. هنوز تمام شعر كتاب رو حفظ نكرده ولي همين دو صفحه رو هم كه ميخونه خيلي بامزه ميخونه.
تعجب كردم از خواهرم كه پرسيدم گفت شعر رو باهاش تمرين كردم.
حالا كتابش رو پيدا كنم شعرش رو اينجا مي نويسم.
حورا كتابهاي شعرهاي بچهها رو خيلي دوست داره. كتاب شعرهاي حسني رو هم داره.
وقتي كتاب حسني رو مياره تا براش بخونيم خودش شعر رو انتخاب ميكنه براي خوندن.
مثلا ميگه گربه سياه ناقلا رو بخون ! يا نهنگه يا مدرسه، يا خروس ...
گاهي كه شعر ميخونه اين چند تا شعري كه ياد گرفته رو از نصفه به هم وصل ميكنه ميخونه.
ميشه يه شعر جديد!
خوبي سر و كار داشتن با بچهها اينه كه آدم هم كلي شعر ميتونه ياد بگيره.
تصميم دارم شعرهايي رو كه ياد ميگيره اينجا براش بنويسم. تا بعدها كه بزرگ شد يادش بياد كه چه شعرهاي رو ميخونده.